آنتیک استور ، فروشگاهی متفاوت
سه شنبه 29 مهر 1399 - 06:56

نسخه الکترونیکی مجله کیهان بچه ها (شماره 707)

نسخه الکترونیکی مجله کیهان بچه ها - شماره 707 - سال چهاردهم - یکشنبه 12 مهر ماه 1349
2,500تومان

مجلات با کیفیت بالا اسکن و آماده سازی شده است . هنگام پر کردن فرم خرید لطفا ایمیل معتبر خود را وارد کنید . لینک دانلود فایل پی دی اف این مجله به ایمیل شما ارسال خواهد شد .

کیهان بچه ها - شماره 707 - یکشنبه 12 مهر ماه 1349
مدیر کیهان بچه‌ها : عباس یمینی ‌شریف

در این شماره می‌خوانیم :
پیروزی بر فضا (کمیک)
اخبار
سه برادر موقع شناس
قصر پوشاک (تبلیغ)
هنر و کار بچه ها
خلبان بی باک - 71 (کمیک)
پست بچه ها
اره ترانزیستوری (تبلیغ)
جزیره نشینان
عهد حجر (کمیک)
گرفتار - قسمت 20
سرباز شجاع
یاشین اسپرت (تبلیغ)
جدول
مینی کار (تبلیغ)
ورزش
سرگرمی
تالار پوشاک (تبلیغ)
موسسه انتشارات امیرکبیر (تبلیغ)
تارزان (کمیک)
سس گوجه فرنگی یک و یک


سه برادر موقع شناس:
روزی بود و روزگاری بود... در يك شهری پیرمردی با سه پسرش زندگی میکرد پیرمرد خیلی فقیر بود. از مال دنیا فقط يك داس و يك خروس و يك گربه داشت روزهای آخر زندگی پیرمرد بود. روزی احساس کرد مرگش نزديك شده. پسرانش را صدا کرد و با آنها گفت :
- من خیلی پیر شده ام و دیگر عمرم به آخر رسیده است. هرچه سعی کردم که در زنده بودنم برای شما فرزندانم چیزی کنار بگذارم درآمد کم من کافی نبود و نتوانستم منظورم را عملی کنم. حالا که روز مردنم نزديك شده حتى يك دينار هم ندارم که به شما به ارث برسد و چیزی که از من برای شما باقی میماند خیلی کم ارزش است ولی گاهی اشخاص، با فهم و فعالیت خود از سرمایه کم استفاده زیاد میکنند من انتظار دارم شما زرنگ و موقع شناس باشید و این سرمایه را در جاهائی بکار ببرید که ارزش پیدا کند جایی باشد که نظیر سرمایه شما وجود نداشته باشد.
سپس خروس را به پسر بزرگتر ، داس را به پسر دومی و گربه را به پسر کوچکتر بخشید چندی بعد پیرمرد فقیر مرد. پسرها پس از چند روز بیاد سفارشهای پدر افتادند و ارثیه ای که از پدر به آنها رسیده بود. پسر بزرگتر برای امتحان بخت و اقبال خودش خروس را زیر بغل زد و براه افتاد ... از شهر بیرون رفت... رفت رفت تا بشهر تازه ای رسید وقتی خواست وارد شهر شود دید خروسی سر در يك منزل نشسته پرهای قشنگ و رنگارنگش را در نور آفتاب گرفته، ناگاه با غرور فراوانی آوازش را سرداد ... توجهی به او نکرد و وارد شهر شد دید خروسها دسته دسته مرغ و جوجه ها را دنبال خودشان براه انداخته اند و گاه گاهی سر به آسمان میکنند و آوازی سر میدهند . با خود فکر کرد در این محل کسی ارزش خروس مرا نخواهد دانست بهتر است بجای دیگری بروم از دروازه شهر بیرون رفت و براه افتاد ... رفت تا به يك جزیره ای رسید. وارد جزیره که شد فوری متوجه شد که مردم با تعجب به خروس او نگاه می کنند فهمید که این مردم هنوز خروس ندیده اند و چون جزیره در وسط دریاچه ای قرار گرفته و سر راه رفت و آمد مردم نیست هنوز وسیله ای برای تعیین وقت هم ندارند فقط روز و شب را از هم فرق می گذارند، دیگر چه ساعتی غروب میشود یا چه وقت خورشید طلوع می کند نمی توانستند بفهمند. پسر خوشحال شد و مردم را جمع کرد و به آنها مژده داد که این حیوان قشنگ با کلاه خود قرمز و مهمیزی که بر پایش دارد حيوان اصیلی است که شبی سه دفعه در وقتهای معین آواز میخواند. بعضی وقتها هم وسط روز می خواند و این دلیل بر تغییر ناگهانی وضع هوا است. مردم همه دور او و خروسش حلقه زدند و از اینکه يك چنین حیوان قشنگی به جزیره دور افتاده آنها آمده خیلی خوشحال بودند. پسر چند روزی در جزیره ماند. شبها خروس سه بار سر ساعت ۱و۳وه صبح آوازش را سر می داد و غروب آفتاب هنگامی که مردم جزیره به خانه هایشان برمی گشتند باز خروس میخواند. سرانجام بزرگان جزیره جمع شدند و پیش صاحب خروس آمدند و از او خواهش کردند که این حیوان را به اهالی جزیره بفروشد. پسر جواب داد چون شما مردم مهربان و خوبی هستید گران حساب نمیکنم و پول زیادی از شماها نمی خواهم فقط به اندازه بار یك الاغ بمن طلا بدهید. اهل جزیره فریاد زدند واقعا معامله منصفانه ایست. این قیمت در برابر چنین جواهر کمیابی ناچیز است. بعد الاغی آوردند و بر آن طلا بار کردند و به پسر بخشیدند. پسر خوشحال با بار طلا به خانه برگشت. برادران داستان او را شنیدند و از سرمایه زیادش غرق در تعجب شدند برادر وسطی رو به برادر دیگر کرد و گفت حالا نوبت من است که بروم و بخت خود را آزمایش کنم روز بعد پسر دومی داس را برداشت و براه افتاد. از شهری بشهری رفت و هرجا که میرفت میدید در تمام مزرعه ها مردم ب اداس گندمهای خود را درو میکنند . نزديك بود مایوس شود و به نزد برادران برگردد. ولی فکر کرد بدون فعالیت چیزی بدست نمی آید باز هم رفت . شب و روز راه می رفت . سرانجام به ده کوچکی رسید دید که مردم ده در مزرعه مشغول گندم درو کردن هستند ولی همه با دست شاخه های گندم را میکنند. پسر خوشحال شد رفت پیش دهقانی که در مزرعه مشغول کار بود و گفت:
- من با این داس کاری را که شما در چندین ساعت انجام میدهید در نیم ساعت به شما تحویل می دهم.
اول دهقان باور نکرد ولی وقتی پسر مقداری از گندمها را با داس درو کرد با تعجب به او نگاهی کرد و گفت:

- این اسباب سحرآمیز فروختنی است ؟ اگر می فروشید من و همشهری‌هایم آن را میخریم و کار مزرعه را زودتر انجام میدهیم.
دهقان دست پسر را گرفت. و به مزرعه پهلوئی برد. چیزی نگذشت که مردم ده جمع شدند و از پسر خواهش کردند که هرچه بخواهد در مقابل این داس به او بدهند و او داس را به اهالی ده بفروشد.
پسر با کمال رضایت داس را به آنها داد در مقابل خواست که عوض پول به او يك بار قاطر طلا بدهند مردم ده همه خوشحال قاطری حاضر کردند و بر آن طلا بار کردند و به پسر دادند.
پسر دوم هم موفق به شهر خودش نزد برادران خود بازگشت و حالا نوبت به پسر کوچکتر رسیده بود که با بی صبری انتظار میکشید تا بخت خودش را آزمایش کند ... روز بعد هنوز آفتاب نور طلائی خود را در شهر نپراکنده بود که پسر سوم گربه اش را برداشت و از شهر بیرون رفت بهر شهری که رسید گربه های فراوانی دید در بعضی از شهرها آنقدر گربه زیاد بود که مجبور بودند تعدادی را بکشند با همه اینها مایوس نشد و باز به راه خود ادامه داد ... زیرا بیاد نصیحت پدر افتاد که گفته بود اگر شما زرنگ باشید و فعالیت کنید از این سرمایه ناچیز استفاده زیاد می کنید.... پس از چندین روز پیاده روی سرانجام شهری رسید که مردم آن شهر از دست موش بستوه آمده بودند و اصلا در عمر خودشان گربه ندیده بودند ... جسارت موشها در خانه ها بحدی رسیده بود که روی میز غذا ... توی آشپزخانه .. اتاق ها و انبارها پر از موش شده بود ناله و شکایت مردم از دست موشها بگوش حاکم شهر رسیده بود ... از گوشه و کنار صدای موشها بگوش میرسید و هر چیزی به دستشان می افتاد آن را می جویدند و از بین میبردند ... پسر فکر کرد بازار خوبی برای سرمایه ناچیزش پیدا کرده در خانه ای را کوبید و با آنها درباره وسیله رفع شر موشها سخنها گفت و گربه خود را توی خانه رها کرد و گربه در کمترین مدت موشها را با چنگ و دندان درید و بلعید و شکمی سیر کرد. بعد آرام آرام در خانه گردش میکرد اگر موشی هم زنده مانده بود از ترس گربه از سوراخش بیرون نمیآمد. این خانه از شر موشها خلاص شد . خبر بگوش حاکم شهر رسید . حاکم پسر را خواست خواهش کرد چند روزی گربه را نزد او ببرد تا خانه او هم از موش خالی شود . پسر حکم حاکم را اطاعت کرد. پس از دو روز اثری از موشهای منزل حاکم نبود . سپس حاکم پیشنهاد کرد که هرچه در مقابل گربه‌اش بخواهد حاضر است بدهد . پسر خوشحال شد و گفت:
- قابلی ندارد . من پولی نمی خواهم فقط خرج سفرم را بپردازید من گربه را برای همیشه در اختیار شما میگذارم .
او هم تقاضای يك اسب و مقداری طلا کرد تا به منزل خود نزد برادرانش برگردد . حاکم دستور داد اسبی زین کردند ... خورجینهای اسب را پر از طلا و جواهر کردند و آن را نزد پسر آوردند و او را روانه شهر خودش کردند. پسر سوم هم خوش و موفق بشهر خود برگشت و برادران خوشبختی او را هم به او تبريك گفتند و بدین گونه هرسه پسر با ارثيه ناچیز پدرشان و با زحمت و فعالیت خودشان خوشبخت شدند و زندگی خوشی را داشتند .
پایان

فرمت فایل PDF
حجم فایل 48 مگابایت
کیفیت اسکن 600 DPI
نظرات
    ارسال نظر
    Loading...