آنتیک استور ، فروشگاهی متفاوت
جمعه 11 مهر 1399 - 01:57

نسخه الکترونیکی مجله کیهان بچه ها (شماره 710)

نسخه الکترونیکی مجله کیهان بچه ها - شماره ۷۱۰ - سال چهاردهم - یکشنبه ۳ آبان ۱۳۴۹

مجلات با کیفیت بالا اسکن و آماده سازی شده است . هنگام پر کردن فرم خرید لطفا ایمیل معتبر خود را وارد کنید . لینک دانلود فایل پی دی اف این مجله به ایمیل شما ارسال خواهد شد .

کیهان بچه‌ها - شماره ۷۱۰ - یکشنبه ۳ آبان ۱۳۴۹
مدیر کیهان بچه‌ها: عباس یمینی شریف

در این شماره می‌خوانیم :
پیروزی بر فضا (کمیک)
اخبار
مادیان پرنده
ورزش
هنر و کار بچه‌ها
کاکائو از کجا می‌آید؟
عروسک نازی خیلی نازه (تبلیغ)
یاشین اسپرت (تبلیغ)
پست بچه‌ها
خرس سفید
سوپر دینگو و گنج ایکس تیک لو (کمیک)
دوچرخه رودودو
نشان کاکلی - قسمت ۲۲
مینی کار (تبلیغ)
جدول
بانک عمران و کیهان بچه‌ها (تبلیغ)
قصر پوشاک (تبلیغ)
سرگرمی
خلبان بی‌باک - ۷۴ (کمیک)
اره ترانزیستوری (تبلیغ)
بادبادک رودودو
موسسه انتشارات امیرکبیر (تبلیغ)
تارزان (کمیک)
آدامس اوکی (تبلیغ)


مادیان پرنده:

سالها پیش در صحرای عربستان تاجر ثروتمندی زندگی میکرد که نامش مصطفی بود. مصطفی مردی ثروتمند و صاحب اسبها و شترهای گران قیمتی بود. چادرهای زیادی داشت که او و خانواده و نوکرانش در آنها زندگی میکردند.
در نزدیکی دهکده مصطفی مرد فقیری بنام حسین زندگی میکرد که از مال دنیا فقط یک مادیان داشت. این مادیان برنگ شن‌های صحرا بود و وقتی حسین با مادیان خود در صحرا حرکت میکرد کسی از دور نمی‌توانست مادیان را ببیند و در نتیجه اینطور بنظر میرسید که حسین روی هوا می‌پرد و بهمین علت بود که مادیان حسین را «مادیان پرنده» نام داده بودند.
یکشب مصطفی در جلوی چادر خود نشسته بود و به صحرا نگاه میکرد. در کنار او مشاور زیرکش محمود بود. در این هنگام حسین در فاصله دور در صحرا با مادیان خود حرکت می‌کرد مصطفی که نمیتوانست مادیان او را ببیند حیرت زده گفت:
-‌‌ای خدا چه می‌بینم. آن چیست؟
محمود جواب داد:
- او حسین است که بر مادیان خود سوار شده است.
وقتی که حسین نزدیکتر آمد مصطفی بخوبی می‌توانست مادیان پرنده او را ببیند و از دیدن آن مادیان قوی و زیبا آن چنان تعجب کرد که بی‌اختیار گفت:
- من باید آن مادیان را صاحب شوم.
و بعد به محمود گفت:
- برو و آن مادیان را برای من بخر.
بنابراین محمود به دیدن حسین رفت و از او احوالپرسی کرد. پس از آنکه هر دو نماز مغرب را خواندند از او خواست که به چادر مصطفی برود و با او شام بخورند.
حسین قبول کرد و هر دو به چادر مصطفی رفتند. مصطفی از او پذیرایی خوبی کرد و پس از خوردن شام در کنار آتش نشستند و شروع به صحبت کردند.
مصطفی و محمود آن شب اصلا راجع به مادیان حرفی نزدند ولی روز بعد محمود به حسین گفت:
- اگر مادیان شما مریض شود چکار میکنی؟
حسین جواب داد:
- خدا مهربان است.
- اگر حاضر شوی مادیان خود را به ارباب من که مردی ثروتمند است بفروشی خیلی بهتر است.
- من دوست ندارم آن را بفروشم.
محمود حرفهای حسین را برای مصطفی گفت ولی او گفت:
- باز هم با او صحبت کن. به او بگو که من حاضرم در مقابل آن یک اسب سپید زیبا به او بدهم.
محمود پیام مصطفی را به حسین رسانید اما او باز هم خودداری کرد و گفت حاضر نیست اسب خود را بفروشد.
مصطفی بار دیگر برای حسین پیغام فرستاد که در مقابل مادیان پرنده حاضر است هزار سکه طلا به او بدهد.
اما حسین باز هم از فروختن اسب خودداری کرد و حتی به محمود گفت:
- به اربابت مصطفی بگو که من حاضر نیستم حتى مادیان خود را در مقابل ده هزار سکه طلا بفروشم از زمانی که من بدنیا آمده‌‌ام این مادیان مال من بوده است. او صدای مرا می‌شناسد. و حتی به صدای پای من نیز آشناست. از وقتی که مصطفی این پیغام را شنید خشمگین شد و تصمیم گرفت حسین را گول بزند و مادیان او را صاحب شود.
بنابراین یک روز ریش خود را تراشید و لباس کهنه و پاره‌‌ای به تن کرد و در راهی که میدانست هرروز حسین با مادیانش از آنجا میگذرد خود را روی زمین انداخت و وانمود کرد که بیمار است.
وقتی که حسین از کنار او گذشت توانست او را بشناسد و بفهمد او کسی جز مصطفی نیست. مصطفی با ناله و زاری گفت:
-‌‌ای رهگذر مهربان، بمن بیمار و تشنه کمک کن.
حسین که قلب مهربانی داشت از مادیان پایین آمد و کمی آب به مصطفی داد و سپس او را بلند کرد و بر پشت مادیان گذاشت.
مصطفی آنچنان صدای خود را عوض کرده بود که حسین حتی از صدای او هم نتوانست بفهمد دارد فریب میخورد. حسین تصمیم گرفت که او را به قبیله‌‌ای که در آن نزدیکی بود برساند. پس با دست خود او را روی مادیان نگاه داشت و خود همراه مادیان پیاده براه افتاد. و پس از آنکه قریب کمی راه پیمودند مصطفی گفت:
-‌‌ای جوان نیکوکار حالا من خودم را میتوانم روی مادیان نگاه دارم.
حسین پس از شنیدن این حرف دستش را کنار کشید و در این موقع مصطفی چند ضربه شدید به صورت او زد بطوریکه حسین مجروح به روی زمین افتاد و بعد با مادیان از او فاصله گرفت.
حسین که میدانست مادیان به صدای او آشناست او را صدا زد. مادیان ایستاد و چرخی زد و بطرف حسین بازگشت.
مصطفی هرچه کرد نتوانست بار دیگر مادیان را به حرکت وا دارد. حسین ناله کنان به او گفت:
- آه مصطفی. این کار بدی بود که انجام دادی. تو ثروتمند هستی و قدرت زیادی داری اما من هیچ کار نمی‌توانم برضد تو بکنم. تو می‌توانی این مادیان را بکمک مستخدمان خود بچادرهای خودت برسانی. اما تو نباید بگویی که چگونه مرا فریب دادی و مادیان را صاحب شدی.
مصطفی گفت:
- چرا نباید بگویم.
حسین گفت:
- به آنها نگو خودت را مانند بیماری روی زمین انداختی و مرا فریب دادی. اگر مردم این داستان را بشنوند آنها دیگر به مردم بیمار و تشنه در صحرا کمکی نمی‌کنند. آنها می‌ترسند که فریب بخورند و از این به بعد عده زیادی از مردم تشنه و گرسنه در صحرا می‌میرند.
مصطفی جوابی نداد و در فکر فرو رفت او با خود گفت:
- من این مادیان را از این مرد فقیر گرفتم و او که هیچ چیز در این دنیا ندارد حالا در فکر مادیانش نیست. او برای مردم فکر میکند و ناراحت است. آه چقدر این مرد مهربان و نیکوکار است و من چه مرد رذل و پستی هستم.
و پس از این فکرها مصطفی از مادیان پیاده شد و به حسین گفت:
- بیا مادیان خود را بگیر من مرد واقعا بدی هستم. امیدوارم مرا ببخشی.
حسین جواب داد:
- بیا همه چیز را فراموش کنیم.
مصطفی حسین را در آغوش گرفت و گفت:
- آه‌‌ای مرد مهربان مرا بخشیدی. چقدر خوب هستی دوست عزیز. امیدوارم که دعوت مرا بپذیری و شام را باهم بخوریم.

حسین قبول کرد و از آن شب ببعد آنها دوستان صمیمی وفاداری بودند.
پایان

فرمت فایل PDF
حجم فایل 40 مگابایت
کیفیت اسکن 600 DPI
نظرات
    ارسال نظر
    Loading...