آنتیک استور ، فروشگاهی متفاوت
چهارشنبه 7 آبان 1399 - 22:56

نسخه الکترونیکی مجله کیهان بچه ها (شماره 715)

نسخه الکترونیکی مجله کیهان بچه ها - شماره ۷۱۵ - سال چهاردهم - یکشنبه ۸ آذر ۱۳۴۹
تماس بگیرید

مجلات با کیفیت بسیار بالا اسکن و آماده سازی شده است . لینک دانلود فایل پی دی اف این مجله به ایمیل شما ارسال خواهد شد .

قیمت فایل الکترونیکی این مجله "5 هزار تومان" می باشد . برای خرید و دریافت فایل با ایمیل ما (info@antiquestore.ir) یا با صفحه اینستاگرام ما (antiquestore.official) در تماس باشید .

کیهان بچه‌ ها - شماره ۷۱۵ - یکشنبه ۸ آذر ۱۳۴۹
مدیر کیهان بچه‌ها: عباس یمینی شریف


در این شماره می‌خوانیم:
پیروزی بر فضا (کمیک)
حتی یک ریال
آینه سحرآمیز
کبوتر افسون شده
آدامس خروس نشان (آگهی)
نشان کاکلی - قسمت ۲۸
جدول
هنر و کار بچه‌ها
داروی خطرناک (کمیک)
پست بچه‌ها
ورزش
سرگرمی
دوستی در دریا
قصر پوشاک (آگهی)
خلبان بی‌باک - ۷۹ (کمیک)
موسسه انتشارات امیرکبیر (آگهی)
تارزان (کمیک)
یک و یک (آگهی)

کبوتر افسون شده:
شاید در عمرتان قصه‌هایی از امیر‌هایی که دارای قصرهای بزرگ و زمینهای وسیع و جاه و جلال بسیار بوده‌‌اند شنیده اید. شاید نام آن امیرها از روزگاران قدیم به واسطه کارهای برجسته و یا شجاعت‌هایی که نشان داده‌‌اند سینه بسینه گشته تا امروز بگوش شما رسیده است ولی از حیث خوبی هیچکدام از این قصه‌ها به پای داستان امیرزاده خانومی که میخواهم برای شما نقل کنم نمی‌رسد.
تابستان بود در باغهای اطراف قصر امیر درختان سبز و خرم بودند. نسیم ملایمی پیاپی می‌وزید و هوا را شادی بخش میکرد. یک روز صبح زود دختر امیر از قصر پدر بیرون رفت تا زیر سایه درختان با دختران همسن خود بازی کند. آفتاب کم کم بلند و گرم شد.

بچه‌ها زیر سایه درخت بلوطی پناه بردند تا قدری استراحت کنند. امیرزاده خانم کنجکاوانه نظری باطراف انداخت. زمین را پوشیده از سبزه‌های لطیف دید که از وسط آنها گلهای وحشی گوناگون سر بیرون آورده بودن، در آسمان آبی هم بعضی لکه‌های سفید ابر دیده میشد بعد نظرش به کبوتر زیبای سفیدی افتاد که در بالای یک برج سنگی پر و بال تکان میداد و گاه با منقار زیر بالهای خود را جستجو میکرد. تابحال در عمر خود پرنده‌‌ای به این زیبایی ندیده بود. از خوشحالی چنان شیفته آن شد که بی‌اختیار از جای بلند شد. به کنار برج رفت و پیاپی با التماس گفت:
ای کبوتر زیبا! وای پرنده خوش پروبال! به آغوش من پرواز کن بدان که قفسی از طلای ناب برایت درست خواهم کرد و جایت را گاه در سالن و گاه در گلخانه تعیین خواهم کرد تو عزیز‌تر و محبوبتر از همه پرنده‌های اینجا خواهی بود و همیشه تو را از صمیم قلب دوست خواهم داشت و از تو بهترین پذیرائی را خواهم کرد. بیا پایین! بیا پایین که دیگر صبرم تمام شده!
هنوز حرفهای امیرزاده خانم تمام نشده بود که کبوتر به پایین پرواز کرد و بر روی شانه او بنشست. امیرزاده از اینکه توانسته بود دل کبوتر را بدست آورد راضی بود. از خوشحالی می‌خندید و روی پایش بند نمیشد. کبوتر را به داخل قصر برد و چنان که وعده داده بود قفسی از طلای سرخ برایش تهیه کرد و داخل آن بهترین خوراکیهای مخصوص پرندگان را گذاشت، هیچگاه به هیچ پرنده‌‌ای در دنیا این قدر محبت نشده بود.
روز گذشت و شب تاریک جای آن را گرفت. امیرزاده خانم در اطاق مخصوص خود نشسته بود و با پرنده زیبای خود صحبت میکرد. آنرا از قفس بیرون آورد و با دستهای لطیف خود پر و بالهای آن را نوازش کرد. ناگهان پرنده از میان دستهایش به بیرون پرید و ناپدید شد. هرچه به اطراف نگاه کرد ببیند به کجا پریده اثری از آن ندیده اما با تعجب پس از لحظه‌‌ای جوان خوش قدوقامتی را دید که پهلوی قفس ایستاده است.
دختر جوان به ناراحتی از جای پرید و گفت:
- شما کی هستید و از کجا آمده‌‌اید؟ من که در اطاقم را قفل کرده بودم!
-‌‌ای خانم عزیز خواهش دارم ساکت و آرام باشید آیا کبوتر زیبائی را که امروز با خود بقصر آوردید فراموش کرده‌‌اید؟
امیرزاده به اطراف نگاه کرد هیچ چیز جز قفس خالی و جوان بیگانه ندید. بعد با صدای بلند گفت:
- خواهش دارم بگوئید شما کیستید و از کجا آمده‌‌اید و بر سر پرنده زیبای من چه آورده اید؟
مرد جوان با لبخند جواب داد:
- من آن کبوتر زیبایم که شما عقبش میگردید. مادر من در خانه‌‌ای دور از اینجا در یکی از جزیره‌های دریای بزرگ منزل دارد بسیار با قدرت و ثروتمند و نجیب است و بر تمام جزیره‌ها حکومت میکند. در افسونگری نیز مهارت بسیار دارد او مرا این گونه افسون کرده که روزها کبوتر و شبها دوباره آدم می‌گردم. و نظرش این بوده که جلب نظر دخترهای جوان مانند شما را بکنم. امروز صبح از خانه مادرم براه افتادم و از بالای دریای طوفانی گذشتم تا به اینجا رسیدم و در اینجا اولین دختر ماهروئی که دیدم شما بودید و محبت شما چنان در دلم جای گرفت که اگر رضایت دهید مایلم همه عمر با شما باشم.
امیرزاده خانم با خوشحالی جواب داد:
- آه! کبوتر زیبایم! بزرگترین آرزوی من هم همین است که هیچوقت از یکدیگر جدا نشویم. باهم باشیم تا زمانی که هردو چشم از این دنیا ببندیم.
مرد جوان گفت:
- چه از این بهتر فقط تقاضا دارم موضوع افسون شدن من که روزها کبوتر و شبها انسان میگردم کاملا مخفی و سری بماند. اگر این راز آشکار شود مرگ من حتمی خواهد بود زیرا روزها من نمیتوانم از خود مراقبت کنم.
امیرزاده خانم گفت:
- مطمئن باشید این راز را به هیچکس نخواهم گفت.
آنوقت هر دو دست به یکدیگر دادند و سوگند وفاداری خوردند.
مدت هفت سال تمام امیرزاده و کبوتر به خوشی با یکدیگر زندگی کردند.
اما در دوره هفت سال بعد ملاک بزرگی که به ثروتمندی مشهور بود بقصر امیر آمد. امیرزاده خانم را دید که کنار پنجره‌‌ای نشسته و با کبوتر سفیدش بازی میکند. امیرزاده بقدری زیبا بود که ملاک مایل شد او را بزنی بگیرد. برای او همه جور هدیه‌های گرانبها و جواهرات زیبا آورد تا شاید دل او را ببرد. پدر دختر فکر کرد که این آقای ملاک خواستگار مناسبی است بنابراین به دخترش امر کرد که دست رد بسینه او نزند. باو گفت:
دخترم باید بدانی که وقت ازدواج تو دارد میگذرد. تو دیگر جوان نیستی و همیشه باین حال نخواهی ماند بهتر است حال که شخص ثروتمندی به سراغ تو آمده قبول کنی و زودتر با او عقد ازدواج ببندی.
اما امیرزاده خانم تقاضای پدر را قبول نکرد تمام هدیه هائی را که
خواستگار فرستاده بود باو پس داد و به پدرش گفت نه فقط با آن ملاک بلکه با هیچ کس دیگر ازدواج نخواهد کرد. تنها تقاضای او این است که او را بحال خود گذارند و اجازه دهند با کبوتر محبوبش زندگی را ادامه دهد.
ولی پدر با خشم فریاد زد:

- همین فردا صبح قبل از خوردن صبحانه‌‌ام کبوتر لعنتی تو را به دیار نیستی خواهم فرستاد و تو را مجبور خواهم کرد که تا ظهر با آن شخص ملاک عروسی کنی!
دختر بیچاره باغم و اندوه بسیار بکبوتر زیبا گفت:
- پدرم هر چه میگوید انجام میدهد پس بالهایت را باز کن و برای نجات خود از اینجا پرواز کن و برو. من اینجا خواهم ماند ولی بدان قبل از اینکه با ملاک و یا هر شخص دیگری ازدواج کنم خواهم مرد.
کبوتر گفت:
- از این قرار رفتن من واجب است والا هردوی ما تلف خواهیم شد تو همین جا بمان و امید را از دست مده گرچه ممکن است امید بی‌فایده باشد. من ب جزیره‌‌ای که محل زندگی مادرم است میروم و صبح که میشود پدرت اثری از من نخواهد یافت که مرا بکشد.
بعد چنانکه گفته بود به آسمان پرواز کرد ولی دختر بیچاره پهلوی قفس خالی کبوتر نشست و تا صبح اشک حسرت ریخت.
کبوتر از بالای دریای خروشان رفت و رفت تا به جزیره مادرش رسید به قصر مادرش رسید و بالای یک برج طلائی بلند نشست مادرش که در اطراف قصر مشغول گردش بود سرش را بلند کرد و کبوتر زیبا یعنی پسرش را بالای برج طلائی دید. از خوشحالی فریاد زد:
- مجلس شادی بپا کنید نوازندگان و مطربان را خبر کنید باید بخندیم و بنوشیم و برقصیم زیرا پسر عزیزم به دیدن ما آمده!
کبوتر با عجله توی حرف مادر دوید و گفت:
- نه مادر، نه مجلس شادی برپا کنید و نه نوازندگان و مطربان را خبر کنید زیرا دختری را که دوست دارم زیر فشار پدر مجبور است فردا ظهر با شخص ثروتمندی ازدواج کند.
- اوه چه بدبختی! اما بگو ببینم چه کاری از دست من برمی آید؟
- بعوض اینکه نوازنده و خواننده خبر کنی و مجلس رقص و شادی به راه بیاندازی، بیست و چهار نفر از مردان قوی خود انتخاب کن و آنها را با افسون به ۲۶ لک لک خاکستری تبدیل کن خود من به عنوان راهنما جلو آنها میپرم و بطور دسته جمعی بقصر امیر خواهیم رفت.
مادر جواب داد:
- این کارها مشکل و از عهده سحر و جادوی من خارج است. ولی نباید ناامید شد من زنی را می‌شناسم که همین نزدیکیها منزل دارد و مهارتش در افسون کردن از مهارت من بیشتر است.
آن زن آمد و واقعا در افسون کردن قدرت عجیبی داشت در یک چشم بهم زدن ۲۶ مرد قوی را به ۲۶ لک لک درشت تبدیل کرد.
همان طوری که کبوتر گفته بود خود بجلو افتاد و لک لک‌ها به دنبال او به پرواز در آمدند و از بالای دریا گذشتند تا به قصر امیر رسیدند و هریک بالای درختی نزدیک در ورودی نشستند.
مهمانان که از در وارد میشدند با تعجب باین پرندگان زیبا نگاه می‌کردند و متحیر بودند که این همه پرنده از کجا و به چه مناسبت به اینجا آمده اند.
بزودی عروس و داماد و همراهان از در قصر بیرون آمدند جلوتر از همه عروس بود که بازویش را زیر بازوی پدر قرارداده بود پشت سر او داماد وبعد نوبت مهمانان بود که رقص کنان و پای کوبان به دنبال عروس و داماد می‌آمدند. اینها می‌بایست به کلیسا روند اما قبل از اینکه بر کلیسا برسند گروه پرندگان از درختها بلند شدند و بر سر آنها ریختند.
لک لک‌های درشت مهمانها را با منقار‌های قوی خود گرفتار ساختند.
بطوریکه نه میتوانستند بجنگند و نه فرار کنند بعد پیشخدمتهای مخصوص عروس را نگاه داشتند تا کبوتر خوشحال عروس را از زمین بلند کرد بعد همه پرندگان به هوا برخاستند و پس از لحظه‌‌ای جمعیت پرنده و عروس و پیشخدمتهای عروس از نظر ناپدید شدند. وقتی به جزیره رسیدند مادر کبوتر فریاد زد:
- حالا دیگر وقت آن است که بهترین نوازندگان و بهترین خوانندگان و رقاصان را خبر کنیم. زیرا پسر عزیز من با عروس دلخواهش آمده و میخواهند برای همیشه پیش من بمانند.
پس از ساعتی امیرزاده خانم پیغامی برای پدرش فرستاد و او را از محل زندگی خود باخبر ساخت. امیر چون مردی خوش قلب بود و تنها فرزندش را خیلی دوست داشت او را بخشید و بعد هر هفته مرتب پدر و دختر از یکدیگر دیدن می‌کردند و این بهترین چیزی بود که نشان میداد که ماجرای امیر زادہ خانم و کبوتر افسون شده بخوشی پایان یافته بود.
پایان

فرمت فایل PDF
حجم فایل 37 مگابایت
کیفیت اسکن 600 DPI
نظرات
    ارسال نظر
    Loading...